در سال 1389 رابرت بلکویل، سفیر امریکا در هند، در مقالهیی در روزنامه فایننشال تایمز از طرح «تجزیهی باالفعل» افغانستان دفاع کرد. بر اساس این طرح، بخشهای از جنوب کشور در اختیار طالبان قرار میگرفت. به این ترتیب، طالبان صاحب قلمرو مشخصی میشدند که در آن مبتنی بر ایدیولوژی و سازمان سیاسی شان حکمرانی میکردند، بیآنکه امنیت باقی افغانستان را مختل کنند. از طرح این ایده زمان زیادی گذشته است، بسیاری آن را فراموش کردهاند؛ اما سخنان اخیر گلبدین حکمتیار، رهبر حزب اسلامی در گفتوگویش با روزنامهی نیویارک تایمز نشان داد که این ایده هرچند از افکار عمومی پاک شده، اما همچنان در میان سیاستمداران به عنوان یکی از گزینههای تأمین ثبات افغانستان مطرح است.
آقای حکمتیار به نیویارک تایمز گفته است که او طرح واگذاری چند ولایت را به رییسجمهور غنی پیش کشیده و اشرف غنی نیز از آن حمایت کرده است. حکمتیار پس از آنکه به روند صلح پیوست و در کابل مستقر شد، بیشترین مخالفت را با «جزایر قدرت» ابراز کرده و از مخالفان سرسخت کسانی بوده که حکومت مرکزی را به نحوی از انحا به چالش میکشند. از این رو، جای شگفتی دارد که چهطور حامی پر و پا قرص نظام تمرکزگرای قدرتمند به یکباره طرحی را پیش میکشد که نتیجهی آن صرفاً اضافه شدن یک جزیرهی قدرت دیگر در کشور نیست، فراتر از آن به معنای تجزیهی عملی کشور است.
افغانستان مانند بسیاری از کشورهای پسااستعمار، از ترکیب و بافت جمعیتی متنوعی برخوردار است و بیتردید مشکلات مرزی بسیاری با همسایگاناش دارد. در انتهای واخان هنوز برای بسیاری از مردم، جنگهای چهار دههی اخیر افغانستان چندان قابل درک نیست، آنها پیش از آنکه از حوادث سیاسی داخل کشور متأثر باشند، الگوی زیست تاجکستان را برگزیدهاند. جنوب کشور نیز سرنوشت مشابهی دارد. در برخی نقاط مرزی روپیه، واحد پول پاکستان، بیش از «افغانی» در معاملات روزمره به کار برده میشود. علیرغم تمام اینها افغانستان با تنوع قومی و بافت مذهبییی که اکنون وجود دارد، شناخته میشود. بافت قومی در افغانستان تا آنجا چند لایه است که هرگونه اقدام برای واگذاری بخشهای از کشور به «یک نظام متفاوت سیاسی» میتواند فاجعهی انسانی خلق کند. برای مثال، در هلمند تنوع جمعیتی بیش از آن است که بتوان آن را یکسره در اختیار طالبان گذاشت. بسیاری از درگیریها در این ولایت که اکثریت قریب به اتفاق آن به نفع طالبان تمام شده، ریشههای قومی دارد. تا آنجا که برخی گروههای کوچک تباری برای مدتی اندک با طالبان ائتلاف میکنند تا علیه گروه دیگر قومی غلبه کنند. چنانچه هلمند با ساز و کار سیاسییی غیر از آنچه که در کابل پذیرفته شده اداره شود، سرنوشت کسانی که سالها علیه طالبان جنگیدهاند و برای شان زندگی زیر نظم طالبانی قابل تحمل نیست، چه میشود؟
اخیراً نشانههایی دیده میشود که نگرانکنندهاند. سخن آقای حکمتیار به هیچوجه صرفاً از باب تیوریپردازی نیست. او به صورت قطع پیامی را علنی میکند که به تازگی برخی از کشورها از آن حمایت میکنند. تردیدی نیست که این طرحها ریشههای منطقهیی دارند و زمینه را برای تسویه حساب برخی کشورهای منطقه در جغرافیای افغانستان هموار میکند.
فراتر از آن، طرح چنین موضوعی جز آنکه در قالب صنعت فاجعه فهم شود، توجیه دیگری ندارد. صنعت فاجعه، از خلق کشمکش، بحران و تنش سود میبرد و حیات خود را در این زمینه استمرار میبخشد. بهتر آن است که به جای طرح چنین موضوعاتی، واقعیتهای عینی افغانستان در طرح سیاستهای کلان ملی مدنظر گرفته شود. افغانستان پس از بن اگر امروز در برابر طالبان احساس درماندگی میکند، به این معنا نیست که طالبان شکستناپذیرند یا دولت قادر نیست آنها را به عنوان یک گروه به صلح و آشتی مجبور کند. بقای طالبان ریشه در فرایندی دارد که به صورت پیوسته جلو ثبات سیاسی و تقویت دولت را گرفته است.
صنعت فاجعه؛ کی از آن سود میبرد؟
با دیگران به اشتراک بگذارید
