خالق ابراهیمی
روزگارانی کودک بودم و بازیگوش. درعین حال شوخ و بیمسئولیت. یادتان باشد که در افغانستان ما تا چهل سالگی کودکیم. از بس که به ما خوش میگذرد، هرگز فکر بزرگ شدن به سر نداریم. مثلا بزرگ شویم که چه شود؟ یک عالم جار و جنجال را که دیگران سبب شدهاند و تو باید مثل کاکا حسن غمکش، خورجین سفر را پر از غم کنی. مثلا بنشینی و برای تمام عالم و برای از بین بردن دردهای تمام عالم راهحل ارائه بفرمایی. تا یادم نرفته بگویم؛ زمانی که کودک بودم، میخواستم «خدای قریه» باشم. تمام آدمبزرگهای قریه را بعد از مرگشان زنده کنم. تنبیه کنم که چرا نگذاشتند آن روز ایستادکی کنار دیوار به سبک دیگران خود را راحت کنم؟ هربار سوال کردم که چرا نباید به حالت ایستاده چنین کنم؟ گفتند: آقای خمینی اجازه نفرمودهاند. چرا نباید خواهرم بلند حرف بزند و راست راست راه برود؟ گفتند: که خامنهای گفته دختران باید عفت داشته باشند و خودشان را کژ کرده راه بروند.
تنها صداست که میماند! شنیدهاید آیا؟ صدا تا این که بیاید و ماندگار شود، نیاز به بعضی از مخلفات گوشت و قورمه دارد. باید زبان باشد، گلو باشد، دماغ باشد و بالاخره لبان باشند تا با چیدن آن صدایی تشخیص شود. تبدیل به کلمه شود و کلمه ماندگار شود. یک دفعه قیافهی نحستان را در آیینه ببینید و تصور کنید اگر لب نداشتید، اگر بینی نبود و به جایش یک سوراخ مثل تونل سالنگ بود، اگر زبان نداشتید، گلویتان با زنجیر بسته میبود، آنوقت زارکفک شده و میمُردید. به خدای هفت آسمان قسم که زندگی سخت و خیلی سخت شده است. اگر شما خوانندهی گرامی نباشید، بنده با چه کسی درد دل کنم. دختر حاجی را هربار میگویم بوسه بده، میگه قصر عروسی ستارهی نو جور شده با بسیار امکانات خوب و مُد روز.
قصر عروسی ستاره، هوتل ستاره، لباسفروشی ستاره، چاپخانهی ستاره، رختفروشی ستاره، مارکیت ستاره، تلویزیون ستاره، مرکز علمی-فرهنگی ستاره، لوازم آرایشی ستاره، مرکز سیاحتی ستاره، گروه موسیقی ستاره، آواز خوانان ستاره و… بالاخره همهچیز ستاره است و ما عاشق ستارهها، اما بعد از این چند ستارهی دیگر را نیز اضافه کنیم، مانند لبان ستاره، گوش و بینی بریدهی ستاره، شوهر ستاره، مادر ستاره، فرزندان ستاره، کشور ستاره، نیروهای امنیتی ستاره، دادخواهان ستاره، درمانگاه ستاره، متجاوزان ستاره، نان ستاره، فغان ستاره، درد ستاره و… ما از بانک تا بانک داریم و از ستاره تا ستاره!
در یک کلام ساده، وقتی از کودکی صحبت میشود، مراد همان دورانی است که ذهن انسان به دنبال هرچیزی دیوانهوار میگردد و اجتماع در حال آموزش به این و آن هستند. در کودکی انسان آزاد است و سبک، سبکتر از شاخه گُلی است که هر لحظه امکان به زمین خوردنش و شکستناش وجود دارد. چیزی که لازم است، مراقبت از کودکان و بزرگ کردن آنها در چارچوب خواست خودشان و جهانشان است، اما در افغانستان همه مالکاند و نصیحتگو، هیچوقت اجازه نمیدهند که کسی با شور و شعف خودش بزرگ شود. فکر کنم کانون خانواده برای همین باشد که انسانها گردهم آیند و به عواطفشان رسیدگی کنند، اما دل آدم میماند که با این همه خشونت در خانوادهها، چگونه انتظار نسلی را بکشیم که هریک ماندلا شوند.
خبرنگار ناراضی
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
