من یا گیج ام، یا ساده، یا بی خبر، یا هر سه. خدا میداند چه باورها و خیالات غلطی دارم که خودم فکر میکنم درست اند. البته سخن من در مورد باورهای فلسفی و دینی و امثال شان نیست. همین باورهای ساده را میگویم. مثلا من فکر میکنم این درخت سر کوچهی ما کاج است. پسان دیدی که کاج نیست، عرعر است. راستی عرعر گفتم، بلندگو یادم آمد. شما میدانید چرا؟ از بحث اصلی دور نشویم. آری به خدا. آدم به یک چیز معتقد است و بعدها میبیند که اعتقادش کمی بیشتر از کاملا غلط بوده. نمونهی تازه اش را این روزها دیدم. در خبرها آمده بود، نمیدانم خودش آمده بود یا آورده بودندش، که نیروهای جنرال دوستم و جنرال عطا به کندز رفتند و ولسوالیهای آن کشور را از دست طالبان آزاد کردند. امروز میخواستم بنشینم و در این باره فکر کنم، که خبر رسید امریکاییها دیپوی سلاح یکی از مجاهدین شمالی را منفجر کرده اند. خیلی فکر کردم که نیروهای استاد سیاف چرا گذاشتهاند آمریکاییها این کار را بکنند. چرا نیروهای فهیم کوهدامنی ساکت نشسته اند؟ بعد یادم آمد که جنرال دوستم معاون اول رییس جمهور است. استاد عطا والی بلخ است. یاد تان هست که رییس جمهور گفته بود افغانستان با تمام نیرو از عربستان حمایت خواهد کرد؟حتما دلاش جمع بوده. معاون اولاش نیرو دارد، والیاش نیرو دارد، مجاهد شمالیاش دیپوی مهمات دارد. آدم این همه معاون و والی و مجاهد نیرومند داشته باشد، چه نیازی به اردوی ملی دارد؟
خطای من این بود که فکر میکردم یک نفر نمیتواند هم برادر آدم باشد و هم مخالف سیاسی و هم با واسکت و راکت و کلاشینکوف سر پارلمان آدم حمله کند و تق چپه شود. همین طور، خیال نمیکردم که آدم هم معاون رییس جمهور یا والی باشد و هم اردو داشته باشد. ولی حالا که خوب میبینم، این خطای باور در من است، وگرنه در کشوری که آزادی باشد هر چیزی ممکن است. در کدام کشور دیگر جهان امکان دارد دموکراسی آن قدر زیبا شود که آدم بتواند در پرتواش هزار مکتب خیالی بسازد و از طریق آن مکاتب میلیونها دالر اختلاس کند و از این راه باعث پیش رفت معارف کیژی؟
اردوی ملی را من یک چیز دیگر فهمیده بودم. و اشتباه کرده بودم. حالا متوجه شدم.
