از خواندن عنوان این نوشته تعجب کردید؟ راستش، من به عنوان یک نویسنده نیاز دارم که دایماً فکرهای نامتعارف بکنم. میدانید که مرگ یک نویسنده زمانی فرا میرسد که نتواند خارج از چارچوبهای متعارف و معمول اندیشه در جامعه فکر کند. اصلا خلاقیت یعنی درخت در هوا کاشتن، اکسیجن فروختن و…، ببخشید هر چه فکر کردم، مثال دیگری یادم نیامد. همین که در چنین موردی مثال به یادتان نمیآید، نشان میدهد که چشمهی خلاقیتتان خشکیده. این است که تخیل قوی و تفکر نامتعارف برای یک نویسنده یا شاعر همانقدر حیاتی است که اره و رنده و تیشه برای یک نجار. البته شنیدهاید که میگویند کار بوزینه نیست نجاری، اما این سخن خلاقانهی پوچی است. آخر که گفته که نجاری کار بوزینه است که شما بخواهید ردش کنید؟
با همهی اینها، هرچند نویسندگان و شاعران به تخیل قوی سخت نیازمندند، واقعیت این است که این تخیل قوی در همان عالم شعر و هنر خوب است. مشکل زمانی رخ مینماید که شما بخواهید با تخیل شاعرانه به سراغ بعضی مسایل غیرشاعرانه بروید. مثلا خوب است شما در شعر کوهی را بردارید و به جایش دریایی از شیر و شکر جاری کنید. اما اگر، در مثل، بخواهید با تمام نیرو از حملهی یک کشور بر یک کشور دیگر دفاع کنید و آمادگی نشان بدهید که چیز کنید، خودتان را به جنجال میاندازید. یا مثلا میتوانید در شعرتان تا دلتان میخواهد در وصف انگور و باده و صراحی سخن برانید. ولی سعی نکنید به کشورهای اروپایی کشمش صادر کنید. به همین خاطر، علمای عنعنهشناس بر این باورند که حاکم و وزیرشدن شعرا به مصلحت ملک نیست. چرا که تخیل این طایفه یک رقم دیگر کار میکند و ممکن است نتایج تخیلاتشان پوغ کافهی ملت را بکشد. شنیده میشود که یکی از وزرا بعضی کتابها را ممنوعالخروج کرده. کتاب؟ ممنوعالخروج؟ اصلا به فکر پدرتان میرسید که روزی ممنوعالخروج صفت کتاب شود؟ شنیدهاید که اکسیجن در بازار سیاه فروخته شود؟ شنیدهاید که گاو جوراب ببافد یا بلبل مدیر جمنازیوم شود؟ خوب، تخیل شاعر که به کار افتاد، همهی این چیزها وارد دایرهی امکان میشوند. شعر ممکن است با نژادپرستی جور بیاید. با وزارت نمیآید.
