عبدالکریم ارزگانی
«ما بیل میزنیم آسمان را
تا به گوری تنگ دست یازیم
آنجا که جایی برای آدمیان نیست»
فوگ مرگ، پل سلان
معدن جایی است که در آن مادهی ارزشمند -به لحاظ اقتصادی- وجود دارد که غالبا شامل سنگها، فلزات و دیگر مادههای غیرقابل زرع و تولید هستند. اما معدن چیزی دیگر نیز هست که هرچند همگی به آن واقف هستیم اما به ندرت دربارهی آن صحبت میکنیم. به عبارت دقیقتر، شجاعت صحبت دربارهی معنای پنهان ولی شناختهی آن از انسان سلب شده است. معدن یک گور است؛ جایی که گذشتهی زمین در آن مدفون شده است ولی بهواسطهی طمع سیریناپذیر بشر نبش قبر میشود. استخراج معدن نفوذ به ساحت مردگان است که توسط میل سیریناپذیر بشر به فتح زمین به انجام میرسد، ولی دست بردن به مأمنی که مردگان در آن بیتوته کردهاند، نیازمند ارادهی پولادینی از سرکوب و اشتیاق است. به عبارت دیگر، معدن جایی است که زندگی در آن خاموش شده و صرفا استخوانهای بیجان و لهشده در آن باقی ماندهاند اما برای استخراج آن نیروی عظیم لازم است.
هنگام تأمل دربارهی ماهیت معدن، بعد به میان آمدن استعارهی «گور»، پرسشی مطرح میشود و آن این است که معدن به چه لحاظ همانند یک قبرستان عمل میکند و دقیقا از کدام نقطهنظر سازوکاری شبیه به گورستان دارد؟ هرچند که آنچه در معدن خوابیده تماما مرده است و چیزی یکسره بیبهره از قابلیت زرع و تولید میباشد، استعارهی «گور» صرفا به مادهی خفته در دل معدن اشاره نمیکند بلکه بیشتر روی سازوکاری تأکید میورزد که در پی آن معدن همانند یک گورستان بزرگ در برابر معدنچی وارد عمل میشود. به همین جهت، میباید از تشبیه معدن به گور، به علت برخورداری معدن از مادهی خفته و دفنشده، پرهیز کرده و به سازوکاری دقت نمود که طی آن معدن، به علت نسبت ویژهای که با معدنچیان پیدا میکند، تبدیل به گورستان استعاری نزد آنان میشود.
مادهی معدنی، مثلا زغالسنگ، مادهی مرده است و نمیتوان توسط کشاورزی یا صنعت به تولید آن نایل شد، چرا که یگانه راه تولید چنین مادهای روند «استخراج» است. استخراج همانند تمام امور اقتصادی-تولیدی دیگر توسط کارگران انجام میشوند؛ یعنی کسانی که آسیبپذیرترین قشر جامعه هستند و به لحاظ اقتصادی در پایینترین طبقهی جامعه قرار میگیرند. برعکس، ابزار استخراج در اختیار دولتها و عدهی قلیلی از ثروتمندان است؛ یعنی کسانی که صرفا به علت مالکیتشان بر وسایل استخراج مالک تمامی حقوق و مزایای استخراج هستند، و هرچند که خودشان هرگز در معدن پا نمیگذارند، تمام مادهی معدنی استخراجشده تحت مالکیت آنان درمیآید. بنابراین، برای کارگران اساسا تفاوتی میان معدن زغال و معدن طلا وجود ندارد، چون حقوق و فواید عملیات استخراج به آنان تعلق نمیگیرد. در نتیجه، معدنچی فاقد میل استخراج، طمع و اشتیاق است. مادهی معدنی نزد دارندگان ابزار تولید ارزشمند است چون مزیتهای مادی و حقوقی آن به آنان تعلق میگیرد. بنابراین، معدنچی -منحیث بدنی که بیل میزند و پتک میکوبد- هیچ تفاوتی میان مادههای معدنی مختلف نمیبیند و بهصورت پیشآگاه اهمیتی نمیدهد که مادهای که او استخراج میکند به خانهی بیوهای گرما میبخشد یا زینتبخش گردن نوعروسی میشود. بنابراین، میل استخراج نزد دارندگان وسایل تولید وجود دارد. در اینجا تفاوت اساسی آشکار میشود: معدنچی توسط نیروهای سرکوب بهسوی معدن هُل داده میشود ولی دارندگان وسایل تولید به مدد طمع و اشتیاق، یعنی نیروهای میل، به استخراج مادهی معدنی «علاقهمند» میشوند.
برعلاوه، وضعیت کار در معدن بسیار ویژه است. کار معدن یکی از دشوارترین مشاغل دنیا است؛ نه صرفا بهخاطر شرایط دشواری که دارد و کاری تماما پرخطر، بلکه فعالیتهای آن نیز نیازمند نیروی فراوان و شرایط جسمانی ویژه است. نخست، ماهیت دشوار معدنکاری باعث میشود کار در دالانهای پرپیچوخم زیر زمین پرمخاطره باشد؛ انفجارهای گاز متان، لغزش زمین، کمبود آکسیجن و تنفس مواد معدنی -که سالانه موجب مرگ، آسیبدیدگی، بیماری و کاهش میانگین عمر هزاران معدنچی میشود- بخشی از طبیعت کار معدن به شمار میآیند و مواردی هستند که معدنچی، علیرغم این که از دشواری فرآیند استخراج مادهی معدنی آگاه است، قبلا آن را به جان میخرد. هرچند که مالکان وسایل تولید به نیکی نسبت به خطرات معدنکاری آگاه هستند، از آنجایی که میان ایمنیسازی فعالیتها و سودآوری فعالیت تضادی عمیقا بنیادین وجود دارد، تا جای ممکن مورد اغفال و سهلانگاری قرار میگیرند- بگذریم که در جوامع توسعهنیافته کل فرآیند استخراج معیاری و بر منبای استاندردهای جهانی نیست. نکتهی مهم، پرسشی است در باب این که چگونه معدنچی، که اشتیاقی به استخراج مادهی معدنی ندارد، به کار معدن تن میدهد و «معدنچی» میشود؟ پاسخ ممکن، چنانچه قبلا گفته شد، در تأثیر نیروهای سرکوب روی کارگران وجود دارد؛ و آن این است که معدنچی پیشاپیش به چنین انتخابی مجبور شده است و زمانی که بهسوی معدن حرکت میکند، قادر به تحقق انتخاب خویش نیست. به کلمات دقیقتر، معدنچیشدن تصمیمی است که برای او گرفته میشود و بدن نیرومند اما مستأصل و درمانده او را راهی تاریکی میکند.
از جایی که معدن یک مکان است، افرادی که در معدن کار میکنند موقتا از جامعه جدا میگردند. در اطراف معدن پناهگاهها و غرفههایی ایجاد میشوند که کارگران شبانه در آنها میآرامند، یعنی اجتماعی تازه شکل میگیرد که لفظا «اردوگاه کارگری» خوانده میشود. همانطور که قبلا گفته شد، معدنچی بهسوی مرگ و کار دشوار معدن کشانیده میشود، بعدا شرایط جغرافیایی معدن -که غالبا دور از جامعهی انسانی است- او را بیشازپیش از زندگی اجتماعی جدا میکند. جامعهی تازهشکلگرفته بر محور معدن، اساسا شباهتی به جامعه ندارد و بیشتر نوعی اجتماع پراکنده و بیبنیاد است. دکهها، غرفهها، کلبهها، پناهگاهها و سایبانهایی که نزدیک معدن و به نیت استقرار معدنچیان ایجاد میشوند، شباهت زیادی به پایگاههای نظامی دارد ولی فقدان سلسهمراتب نظاممند و دستورات آن را متمایز میسازد. بنابراین، جامعهی معدنمحور اجتماع ساختگی افرادی است که کار معدن یگانه وجه اشتراکشان است. علت پیدایش چنین اجتماعی نه تنها بهخاطر رفع نیازمندیهای کارگران است، بلکه رابطهی مستقیمی با دورهی کاری کارگران و فاصلهی جغرافیایی معدن از جامعهی انسانی (خانهی معدنچیان) نیز دارد. معدنچیان، چون فاصلهی زیادی با خانه دارند و رفتوآمد برایشان به صرفه نیست، دورهی کاری طولانی دارند و معمولا شش ماه یکبار و حتا سال یکبار به مرخصی میروند. برای همین، اجتماع ساختگیشان نوعی بیتوته وسط ناکجاآباد است. جامعهای که بر گرد معدن بهوجود میآید، جامعهی تماما جعلی است و در اغلب موارد -مخصوصا در کشورهایی مانند افغانستان- کاملا تکجنسیتی/مردانه است. بدن مردانه فیزیک قویتر دارد، لذا برای کار معدن، بدن مردانه ایدهآل کشورهایی است که به وسایل استخراج مدرن و ماشینهای خودکار دسترسی ندارند یا بهرغم گفتمان تکجنسیتی کار در آن جوامع یک فعالیت کاملا مردانه شمرده میشود. در جامعهی افغانستان، اجتماع ساختگی معدنچیان مردانه است و لذا بیشازپیش هیچگونه شباهتی به زیستگاههای انسانی ندارد. به ندرت اتفاق میافتد که کارگران به لحاظ اقتصادی و فرهنگی قادر باشند که خانوادههایشان را با خود به اردوگاههای کارگری ببرند تا شاید حضور زنان و کودکان اندک حس عادیبودن به ناکجاآباد معدن بدهد.
در نهایت، آنچه فعالیت استخراج خوانده میشود امری کاملا زیرزمینی بوده و فعالیت بنیادین آن حفاری است. حفاری جز نقب زدن به درون زمین نیست، یعنی فروشدن در جایی که سیاهی در آن مأمن گزیده است. عملیات طاقتفرسای استخراج کاویدن تاریکی است؛ تاریکیای که جز مرگ برای معدنچیان به همراه نمیآورد. عملیات استخراج همان فعالیتی است که طی آن معدنچی از چهره پاک شده و با سیاهی سنگ یکی میگردد و زمانی که از دهانهی معدن به بیرون پا میگذارد، جز بدن گمشده در سیاهی چیزی دیده نمیشود: او در آن لحظهی عظیم، بدنی است بیچهره، سیاه، تاریک و خسته که دستهایش را دم نور خورشید سایبان چشمهایش میسازد. روشنی روز چشمهای او را میآزارد، همانند فردی که از گور برخاسته، درحالیکه چهرهاش در سیاهی و غبار گم شده، به بیرون پا میماند. لحظهی برگشت معدنچی از دل زمین، لحظهای است عظیم. چون او درمییابد که بار دیگر بر سیاهی چیرهشده و جهان هنوز سر جای خود ایستاده است. چه بسا که کل زندگی او قبض و بسط همان لحظهای است او که از دل سیاهی معدن به روشنی بیرون پای میگذارد و درمییابد که زمین هنوز میچرخد، جهان هنوز وجود دارد، خورشید طلوع میکند و آدمیان غیب نشدهاند. لحظهای که بیشبهه ما را یاد شعر «فوگ مرگ»، سرودهی پُل سلان، میاندازد؛ شعری که علیه وحشتآفرینی لجامگسیختهی نازیها در اردوگاههای کار اجباری جنگ جهانی دوم سروده شد.
