آدمی را تصور کنید که همهی این کارها را کرده:
– دزدی کرده و با احتسابِ گیرآمدن دیروزش برای شش صد و نود و هفتمین بار گیر آمده.
– به جوکهای بیمزهی ملا نصرالدین چنان خندیده که کارش به شفاخانه کشیده و همه این را میدانند و به همین خاطر، او که حاضر باشد، جوک ملانصرالدین نمیگویند.
– خانهی پدری خود را به قیمت یک دیش آنتن فروخته و پولش را رفته قمار زده و باخته و حالا در خیمهی پلاستیکی زندگی میکند.
– پسر چهارمش گم شده و وقتی که از او میپرسی که اطلاعات تازهای در مورد او به دست آورده یا نه، طرفت نگاه نیازی در مردمی میکند و میگوید، «کدام پسرم؟ چه شده مگر؟»
– دندانهای خود را با تیزاب شسته تا برای همیشه از شر پاککردنش بیغم شود و حالا در دهانش یک دندان نیست.
– پدرکلان خود را برای حج به شهر موصل در عراق فرستاده و حالا که متوجه شده کعبه در مکه است، داعش به پدرکلانش اجازه نمیدهد که از موصل خارج شود.
– در عید قربان سال 1364 شمسی همهی 198 گوسفند و بز خود را کشته و گوشتشان را در میان مردم تقسیم کرده تا به خدا برسد و هنوز نرسیده و از آن زمان تا حالا دیگر نتوانسته بز و گوسفند بخرد.
– بیش از هزار بار به تمام مردم قریه گفته که اگر روزی زور پیدا کند، به دهان زن و مرد قریه افسار خواهد زد.
– سیوچهار سال است که لباسهای خود را وارونه میپوشد و سعی میکند این سبک را جا بیندازد؛ اما هنوز جا نیفتاده.
چه سرتان را به درد بیاورم. این لیست به قول کارمندان وزارت انکشاف دهات، هزار «آیتم» دارد. حالا فکر میکنید اگر این آدم دهان خود را باز کند و چیزی بگوید، مردم میتوانند نخندند؟ مخصوصا اگر همین آدم بگوید که اگر کسی در شهر موصل طرف کعبه چپ نگاه کند، او شهر موصل را بر سر همان کس ویران خواهد کرد، به نظر شما مردم میتوانند نخندند؟ گیرم از قید «با تمامِ اخلاص» هم استفاده کند.
