خاطره
شب 21 حوت 1373 در چارآسیاب سپری شد. چه سخت بود. نمیدانم بابه مزاری و یارانش در این شب به چه سرنوشتی گرفتار بودند. تصویر بابه حکایت از شکنجه و بستنش به تناب میکند.
تلخی این شب از یادم نمیرود. هوای تنفسی قطع شده بود. دروازهی کانتینر را باز نمیکردند. زندانیان یکی پس از دیگری بیهوش میشدند. داخل کانتینر را سوراخ کردند. کسانی که بیهوش میشدند، دهنشان را در این سوراخ میچسپاندند تا به هوش آیند. این وضعیت تا صبح ادامه داشت. وقتی صبح دروازه را باز کردند و بیرون آمدیم، کسی همدیگر را نمیشناخت. این نوع فشار ما را از لحاظ جسمی تا این حد تغییر داده بود؛ اما از سرنوشت بابه و… نمیدانم.
همه در همین منطقه بودیم. روز 21 حوت که امروز مصادف بدان روز است، ما را به لوگر انتقال دادند. تا رسیدیم به لوگر، همهجا را تماشاچی پر کرده بود. گویی آدم ندیده بودند. دستار سفید ملاها در میان تماشاگران جلوهی خاصی داشت. گویی همه طالب اند.
در ساختمان پاملرنه ما را زندانی کردند. نمیدانیم چگونه 22 حوت شد و پسازچاشت ملای میانسالی آمد، ما را از اتاقها بیرون کرد و گفت، مزاریتان کشته شد. آن لحظه دریافتیم که بابه شهید شده است. این ملا باز گفت که دیگر اگر شما را بکشیم، کسی از شما خبر نمیگیرد.
دوستان عزیز،
طالب مدعی بود که آقای مزاری در بین طیاره حمله کرده و میخواسته که هلیکوپتر را برباید و سرانجام کشته شده است. جریان درگیری را در فضای غزنی میگفت؛ اما واقعیت همین است که تصویر استاد سخن میگوید. گوشهای از خاطرهی تلخ آن روز را با شما شریک ساختم، تا دوستان دریابند که دست یافتن به عزت امروز، بیقربانی و رنج نبوده است.
اما افسوس و صد افسوس که به جای قدردانی، در هفتهی گذشته در مراسم بیستمین سالیاد بابه
در مصلی شهید مزاری مورد توهین سازمانیافتهی سیاسی قرار گرفتم. به چُرت رفتم که چه را میبینم و اینها چطور از توهین من و… لذت میبرند؟ از که بنالم؛ از دشمن یا دوست اینچنینی؟
خب، من و امثال من وظیفهی خود را انجام دادیم؛ اما اینکه نسبت به عسکر بابه چه برنامهای طرح میکنند، مربوط ما نیست.
