دو کبوتر صلح داشتیم که مایهی امید ما بودند. میگفتیم هر اتفاقی بیفتد، این دو تا را داریم و روزی صلح به کشور ما برخواهد گشت. میگفتیم صلح اگر به هیچ دلیل دیگری نیاید، برای مراقبت از کبوترهای خود برخواهد گشت. اما داکتر عبدالله و حامد کرزی این کبوترها را بیرون انداختند. کبوترها رفتند و حالا دیگر هیچ کبوتر صلحی در بازداشت دولت ما نیست. اگر شما تا یک قرن دیگر روی صلح را در این وطن دیدید، مرا دار بزنید.
حامد کرزی تا رییس جمهور بود، عادت داشت هر روز چندین کبوتر را از بگرام رها کند. این کبوترهای سفیدِ خوشمحاسن به محضی که از پلچرخی یا میدان شهر دورتر میرفتند، بالهای سفید خود را رنگ میکردند و واسکتهای خود را پوشیده برمیگشتند به کابل. در کابل هم که میدانید چه کار میکردند. البته ما مخالف آزادی نیستیم. هر انسان حق دارد آزاد باشد. اما آزاد کردن کبوترهایی که اینهمه مدت با ما بودهاند و تقریبا سیر و پودنهی مملکت ما را میدانند، چیز دیگری است. گفتم که کبوتر اساسا انسان هم نیست؟ این دو کبوتری که آزاد شدهاند، حالا در حومهی کابل توشهی سفر بر پشت و پای خود بستهاند و عازم اسلامآباد هستند. همهچیز را به پاکستانیها خواهند گفت: اینکه پاکستانیها نباید از ورزش جنرال دوستم بترسند؛ چون فقط یک روز بود برای نیم ساعت. اینکه محمد خان چای سبز را از چای سیاه تشخیص نمیدهد و برای این کار مشاور استخدام کرده. اینکه رییس جمهور افغانستان در دقیقهی هفتم هر جلسه عصبانی میشود و جلسه را ترک میکند. اینکه اردوی ملی افغانستان از دستتنگی برادران ناراضی اطلاع دارد و به همین خاطر گاه گاه لاریهای اسلحه به آنان تسلیم میکند و دلشان را از این طریق به دست میآورد (رجوع شود به حج اکبر). اینکه فعالان مدنی افغانستان علیه احتمال سرطان داشتن فیدل کاسترو، رییس جمهور پیشین کوبا تظاهرات میکنند؛ اما مرگ قطعی شهروندان کشور خود را نمیتوانند در «مد نظر» بگیرند؛ چون در قهوهخانه نشستهاند و اگر بیرون بروند، چایشان سرد میشود…
همهی اینها و بیش از اینها را خواهند گفت. من میگویم یک شورای صلح دیگر بسازیم که با پاکستان وارد مذاکره شود و از دولتمردان آن کشور بخواهد که این کبوترها را برگردانند. یا حداقل به حرفهای آن دو گوش ندهند، مبادا روابط حسنهی دو کشور تپاله اندر تپاله شود. موافقید با من؟
