چند روز پیش در گولایی دواخانه سهصد تا چهارصد یا هفتصد یا هزار نفر جمع شده بودند و هلهلهیشان به آسمان رفته بود. من هم کنجکاو شدم. رفتم و دیدم که عجب محشری است. یک مرد جوان، که مثل همهی مردان جوان کابل صافی به گردن خود آویخته بود، در وسط ایستاده بود و دیگران هم گرد او جمع شده بودند. موترها بوقس میکردند؛ اما مردم چنان مجذوب شده بودند که فراموش کرده بودند که اگر تعداد زیادی آدم سر سرک جمع شوند، سرک مسدود میشود. جوان دستمال بینی خود را از جیب پتلون خود میکشید و از بین آن خرگوش ظهور میکرد. چوب آتشزده را در دهان خود میکرد و خوب میدیدی که آتش را میجود. ریسمانی پر از گره را با یک پف باز میکرد.
مردم هر بار که فرصت میکردند، انگشت حیرت را از دهان خود بیرون بیاورند و با آن در بینی خود نیز کاری نداشته باشند، شروع میکردند به تبصره در مورد هنرهای آن جوان. من از پیرمردی پرسیدم که این جوانها این هنرها را در کجا یاد میگیرند. پیرمرد عصبانی شد و گفت:
«تو فکر میکنی این هنر است؟ این قوت خداوند است. توفیق الهی است. اگر هنر است، تو برو قوغ را در دهان خود ببر که از شش جایت فوش فوش برآید. گم شو!»
نمیدانم پیر مرد چرا اینقدر عصبانی شد. یکی دیگر، که دریشی داشت و جوانتر بود، رو به من کرد و گفت:
«بابه راست میگوید. کسی که هر شب سیزده هزار دفعه صم صم صم کهیعص لطططططافروا بگوید، قفل تواناییهایش باز میشود و از این کارها میتواند بکند».
با خودم گفتم که قبلا از این خبرها در شهر نبود. حالا چرا این کارها اینقدر زیاد شده؟ هرچه فکر کردم، عقلم به جایی نرسید. شب که به خانه آمدم، رفتم به انترنت که ببینم در جهان چه خبر است. چشمم به خبر بیبیسی افتاد که گفته بود، نثار علی خان، وزیر داخلهی پاکستان، گفته که رابطهی پاکستان با افغانستان معجزه میکند. آن وقت، فهمیدم که آن جوان پیش از بهتر شدن رابطهی پاکستان و افغانستان احتمالا جان میکنده تا یک لقمه نان پیدا کند. اما در این فاز جدید، خودش را در مسیر بادِ معجزه قرار داده و حالا کارهایی میکند که عیسی مسیح پیشش خط بینی بکشد. البته معجزه فقط این نیست که از بین تربوز بزغاله بکشی. این هم معجزه است که یک نخود بمب را در لگن خود بگذاری و بعد بروی با یک مقام دولتی بغلکشی کنی و کمی خودت را بفشاری و آن بمب نخودی بترکد و شما و تمام حضار محترم مجلس را به باد فنا بدهد. این معجزه نیست، چیست؟
