در میان شهروندان افغانستان جملههای زیادی به صورت «جهان باید…» شروع میشوند. اکثر این جملات به تکلیف انسانی، وجدانی و اخلاقی عاملی به نام «جهان» اشاره میکنند. جهان باید به صدای مردم افغانستان گوش دهد. جهان باید زنان افغانستان را فراموش نکند. جهان باید در برابر فلان رفتارهای طالبان واکنش شدید نشان بدهد.
در تصور ما (که میگوییم «جهان باید…») جهان چیست؟ این جهانی که باید به صدای ما گوش دهد، کیست؟
به نظر میرسد که نگاه بیشتر شهروندان افغانستان عمیقا متأثر از اندیشهیی است که در این بیتهای سعدی بیان شدهاند:
«بنی آدم اعضای یکدیگراند
که در آفرینش زیک گوهراند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار»
البته متأثر بودن از این اندیشه به این معنا نیست که این اندیشه عملا هم در رفتار افراد حاضر باشد یا بازتاب روزمره پیدا کند. ممکن است کسی همین اندیشه را یک واقعیت جاری در میان بنی آدم بداند، اما خودش به آن پابندی عملی نداشته باشد. بحث اما سر این است که آیا واقعا ماجرا این گونه است. آیا واقعا بنی آدم اعضای یکدیگراند و چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار؟
وقتی میگوییم جهان باید چنین کند و چنان کند، نشان میدهیم که جهان را محل زیست چنین بنی آدمی میبینیم و انتظاراتمان نیز مبتنی بر همین جهاننگری است.
اما واقعیت این است که «جهان» ما دیگر جهان سعدی نیست. سازمان ملل مجلس سنتی یک قریه با بیست خانواده نیست. مرزهای زیستن آدمها دیگر مثل زمان سعدی سیال نیست. دیگر کسی نمیتواند از بخارا به نیشابور برود و بگوید «من از این پس نیشابوری هستم». درد بشر همان دردهای همیشگی اوست. اما این درد حالا در چارچوبهای جغرافیای ملی و امنیت کشوری و گفتوگوهای جاری در وزارتهای خارجهی کشورها تعبیر و فهم میشود. من و یک شهروند روسی و ایرلندی و هندی هرسه «بنی آدم» هستیم؛ اما نه درد من قرار را از آن اعضای دیگر بنی آدم میرباید و نه درد آنان قرار مرا. وقتی در بارهی جنگ روسیه و اوکراین فکر میکنیم، نمیگوییم «در جایی از سرزمین بنی آدم، روزگار بعضی عضوها را به درد آورده است؛ بیایید برویم و به آن درد برسیم». در عوض، بسته به این که دلمان به بهادریهای پرهزینهی ولادیمیر پوتین خوش باشد یا از ولودومیر زلنسکی، رییسجمهور اوکراین، در ذهن خود صورت یک قهرمان را تراشیده باشیم، طرف این یا آن را میگیریم. فکر میکنیم که چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار؛ اما عملا بعضی عضوها را «عضوتر» میبینیم و برای بعضی اعضای دیگر به اندازهی یک خس هم اهمیت قایل نیستیم. گره مسأله هم دقیقا در همین جاست:
یک پا در جهاننگری عصر سعدی داریم و یک پا در جهان بیرحم رئالپولیتیک قرن بیست و یکمی. وقتی جهان از زنان کشورمان در برابر طالبان دفاع میکند (دفاع کلامی)، احساس میکنیم بنی آدم اعضای یکدیگراند. اما وقتی معاملهی حسابگرانهی همین جهان را با طالبان میبینیم، دلمان بد میشود و با «پیر خرفت» خواندن رییسجمهور امریکا مقداری از خشم خود را بیرون میاندازیم. در تردید هستیم که بنی آدم اعضای یکدیگر/ اعضای یک پیکر هستند یا نیستند. تا مقداری از پردهی خیال کنار میرود که واقعیت عریان روابط این جهان را ببینیم، باز در جایی از جهان به فلان فعال افغانستانی حقوق بشر جایزه داده میشود و پرده بر میگردد و آن واقعیت عریان را میپوشاند.
وقتی پای دیدن چیزی به نام «منافع ملی» به میان میآید، ما تقریبا نابیناییم. به این معنا که پردهها حتا اگر کنار بروند، باز ما باورمان نمیشود که جهان اینقدر بیحیا، بیشرف، سنگدل، سختروی و بدعهد باشد. قطعنامهی ۲۷۲۱ شورای امنیت سازمان ملل راه را برای تعامل روشن و رسمی با طالبان باز میکند. قرار است دبیرکل این سازمان نمایندهی خاصی برای افغانستان تعیین کند تا با طالبان راه تفاهم را هموار کند و طالبان را از این حالت معلق نجات دهد. جهان، همان جهانی که باید…، هرچه فکر میکند میبیند که به «نفع»ش هست که با طالبان راه برود؛ با حقوق بشر یا بی حقوق بشر، با حقوق زنان یا بی حقوق زنان، با حکومت فراگیر و مشروع یا بی حکومت فراگیر و مشروع.
واقعیت آن است که چیزی به نام «جهان» (آنگونه که در آن بنی آدم اعضای یکدیگر باشند) وجود ندارد. جهان، به معنای یک کل بشری اخلاقی صاحب وجدان، وجود ندارد. آنچه وجود دارد تعدادی کشور است و هر کشور بر اساس منافع ملی خود تصمیم میگیرد در کجا بایستد. پرده اگر کنار برود و چشم آدم نابینا نباشد، واقعیت این است. هیچ کشوری برای دردی که زنان افغانستان میکشند، «بیقرار» نمیشود. مهد دموکراسی، امریکا، وقتی دید با این نسخهی طالبان میشود کار کرد، گلیم را از زیر پای نظام جمهوری کشید و تمام آن دستگاه را در ماشین مذاکره با طالب خمیر ساخت. مادران و پدران دیگر ارزشهای جهانشمول نیز با عموی بزرگ همراهاند. فقط شهروند افغانستان است که باید دیگر چشم از مرحمت خارجی بردارد، سر در گریبان کند و ببیند که ما با خودمان کیستیم.
