صدای بلند و رسای «کلینر» که مثل همیشه یک نفس فریاد میزند: «شار رو! عاجل رو!» در فضای نیمهخالیای موتر ملیبس حاکم است. عبدالعزیز که در یکی از چوکیهای قطار آخر نشسته است، از کلینر نوجوان چشم میگیرد و به بیرون از پنجره به نقطهای نامعلومی خیره میشود. اول یک صبح خزان است. آسمان شهر چون دیروز نسبتا ابری است، مثل حالوهوای دل عبدالعزیز؛ بهخصوص وقتی در مورد فواد، پسرش حرف میزند و آن روزی که اجازهاش داد سر کار برود. و آن تجربهی کارگری که منجر شد او دچار معلولیت شود و دگر هرگز نتواند سر کار برود. فواد در نگاه پدرش نماد سختکوشی است، هرچند پایان آن دردناک بود و خاطرهی آن اندوهگین است. عبدالعزیز از اینکه اجازه داد پسرش -زمانی که فقط پانزدهساله بود- برود کار کند، خودش را سرزنش میکند و میگوید کاش چنین تصمیمی را هرگز اتخاذ نمیکرد. اما این فواد بود که به قول عام «دو پا را در یک موزه کرده بود» تا به پدر شانه بدهد و اندکی از بار دوش پدر بکاهد. موتر که به حرکت میافتد، عبدالعزیز آرامآرام از سرگذشت المناک فواد روایت میکند.
دیروز
عبدالعزیز در زندگی پنجاهوششسالهاش، با تمام فراز و فرودهای زیستهاش، از یک چیز سخت در رنج است و این زخم ناسور همواره او را به افسوس وامیدارد. روزی در حدود نُه سال قبل، وقتی پسر بزرگاش که فقط ۱۵سال سن داشت، پدر رنجورش را با اصرار فراوان مجبور میسازد تا به او اجازهی کار کردن بدهد. پدر به شکلی میدانست، به نحوی در عمق جانش این احساس زبانه میکشید که این کار را نکند. این اجازه را برای پسرش که بهصورت مادرزادی دچار لکنت زبان است، ندهد. فواد که به دنیا آمد، قبل از آنکه پدر متوجهی نارسایی زبانش شود، سر بزرگ کودک در مقایسه با بدن لاغر او، ریشهی نگرانی در تمام وجود او دواند. این نگرانی از همانروز، مثل فقر و ناداری، شبوروز، به یک رنج اجتماعی برای او تبدیل شده است.
فواد وقتی فقط پانزدهساله بود، کمر همت را بست و تصمیم گرفت در تأمین معیشت خانواده، به پدر بازو بدهد. اما او از کجا میدانست که این همت و همدردی، در نهایت کمر نوجوانی او را خواهد شکست. در روزهایی که «وحدت و همدلی» در میان دولتمردان کشور، در حکومت به اصطلاح «وحدت ملی» به یک تار مو گره خورده بود، عبدالعزیز سعی میکرد همدلی خانوادهی خویش را حفظ کند. برای آنکه فواد پدر را به ترک خانه، در کنار دست کشیدن از درس و مکتب، تهدید کرده بود. فواد با وجود لکنت زبان که مایهای برای تمسخر همقطارانش شده بود/شده است، ارادهی پولادین برای استوار نگهداشتن ستونهای خانهی فقیرانهیشان داشت. فواد به روایت پدرش، نسبت به فرزندان چهارم و پنجم، ذهنی نسبتا عقبماندهای داشته است و همچنان همانگونه است.
روزی که فواد، درحالیکه فقط ۱۵ سال داشت، لباس کهنهی کارگری را به تن لاغر و نحیفاش کرد، دل پدر فروریخت. اندوهی ناشناسی بر وجود او سایه افکند. پدر با تصمیم فواد در برابر همهی آرزوهایش ایستاد و اجازه داد او دیگر بهجای مکتب و نشستن روی چوکی آموزش، به دکان مبلفروشی برود و تمام روز را ایستاده کار کند. آن روز که قرار بود این اتفاق ناگوار رخ بدهد، آفتاب کابل با کمال خشم آتشین خود به جان باشندگان این شهر افتاده بود و گرمایی که بلای جان فواد شد تا امروز او را زمینگیر کرده است. فواد آن روز بیآنکه لب به چای تلخ بزند، صبحی زود، با شکم خالی اما با ارادهی معطوف به تلاش و کوشش، از خانه بیرون شد و سر کار رفت. در کنار دو سه کارگر جوان و بزرگسال، او هم شروع به کار کرد. وقتی مبلها از قبیل چوکیها با اندازههای کوچک و بزرگ، میزها به انواع مختلف و اندازههای گوناگون، از راه میرسید، فواد، با آن جثهی میمونی، با شتاب بهسوی موتر میدوید و چوکیها و میزهای سنگین را از داخل موتر با همکاری دیگر کارگران پایبن میکرد. سپس آنها را به تنهایی و با کمال شگفتی به داخل دکان بزرگ مبلفروشی انتقال میداد. بعد آنها را با تکهی نمناک تمیز میکرد و در جاهای مناسب آن جابهجا میکرد. فواد تا آفتاب در آسمان بود، مصروف همان کار بود. و چون تمام روز سرش به کار مشغول بود و از اینکه در برداشتن بار خانواده پدر را همراهی میکرد، خوشحال بود. اما از پایان دردناک آن تا پایان آن روز آگاهی نداشت. و از کجا میدانست که آن آتش همت و سختکوشی جسم نحیف او را میسوزاند.
فواد ساعت شش شام وقتی به خانه برگشت، به اندکی استراحت پرداخت. قبل از آن اما، در دکان آب سرد و یخ نوشیده بود، درحالیکه تمام وجودش غرق در عرق سختکوشی بود. پس از استراحت که بیدار شد، بندبند وجودش از درد میسوخت. اما فواد میگفت: «چیزی نیست فقط ماندگی کار است و فردا بخیر خوب میشود.» فردای آن روز اما، درد همچنان در تمام وجودش حاکم بود. آن روز را نتوانست سر کار برود. روزهای بعد از آن را نیز. ماهها و سالهای بعد به همان شکل.
امروز
موتر کاستر با صدای بلند و رسای کلینر بهشتاب بهسوی مرکز شهر روان است. عبدالعزیز اما از این حرکت شادی و شعفی در وجودش احساس نمیکند. حرکت همواره رگههای از هیجان را در جان آدمی زنده میکند. برای عبدالعزیز اما آن روز که فواد سر کار رفت، تا امروز دردناک است. برای اینکه فواد دیگر کار نمیتواند. درد مهرههای کمر ناشی از سختکاری آن روز، او را تماموقت به زمین انداخته است. عبدالعزیز نه پولی برای درمان فواد دارد و نه روی آن را دارد که از نزدیکانش کمک بخواهد. پسر دوم و سومش نیز از لکنت زبان رنج میبرند. عبدالعزیز هر روزی که از سفیدی صبح تا سرخی غروب در سرما و گرما وقتی به دکان پلاستیکفروشی در مندوی کابل میرود و هر باری را که برمیدارد به یاد پسرش، فواد میافتد و آن روز زحمتکشیای او را بهخاطر میآورد. با ۱۸۰ افغانی درآمد در روز برای خانوادهی هفتنفرهاش، زندگی را مثل میلیونها کارگر دیگر در افغانستان میگذراند. درد فواد را اما هر روز روی شانههای خمیدهاش احساس میکند.
