سربازان افغان شجاعانه میجنگند، اما تعداد جنگندههای دشمن زیادتر است. صدای وحشتآور سلاحهای سبک و سنگین فضا را پر کرده. نیروهای اردوی ملی به فرماندهشان میگویند که بدون پشتیبانی نیروی هوایی، مقاومت کردن در برابر دشمن بسیار دشوار است. فرمانده به مسئول مخابره دستور میدهد که کمک هوایی بخواهد.
مخابرهچی: ما توسط برادران محاصره شدهایم، هرچه زودتر کمک هوایی بفرستید.
کندک نیروی هوایی: بچیم، قومندان صاحب به پرسان کاکا خسر خود رفته. کاکا خسرش دیشب عملیات شده، سنگ مثانه داشت. فردا یازده بجه میآید.
مخابرهچی: کمک عاجل، کمک عاجل. خط شکسته شده. بچههای ما زیر فشار شدید هستند.
کندک نیروی هوایی: بچیم صبر کن، این بیناموس اتصالات در اینجا آنتن نمیدهد. صبر کن من سیم کارت روشن خود را در تیلفون بیندازم و از موبایل خود به قومندان زنگ بزنم. صبر کن. قومندان خوش هم ندارد که در این وقت کسی به او زنگ بزند.
مخابرهچی: دشمن در یک قدمی ما رسیده. شما چه میکنید؟
کندک نیروی هوایی: بچیم خدا سرتان رحم کند. قومندان تیلفون خود را بالا نمیکند. فردا که بیاید، مرا سیلیکاری میکند که چرا وقت و ناوقت برایش زنگ میزنم. قومندان دو زن دارد. زن کلانش شکایت میکند که قومندان به او و پدر و مادرش هیچ احترام محترام ندارد و تمام فکر و ذکرش شده زن دوم. قومندان بیچاره در بین دو سنگ آسیا آرد شده. این دفعه که کاکا خسرش، از همو زن اول را میگویم، سنگ مثانه پیدا کرده، قومندان رفته که برای زن خود اثبات کند که پیش او زن احترام دارد، چه اول باشد چه دوم. خدا میداند زنش قبول میکند یا نه. بیچاره قومندان تلاش خود را میکند. مامای من که دو زن داشت، خدا بیامرز تا وقتی که از این دنیا رفت، آب چیلم خورده رفت. وای زن دوم مامای مرا ندیده بودی. زن نگو اژدار بگو اژدار. میشنوی؟ هستی؟ هلو، هلوووووو! چه شدی؟…
