شب تاریک و بیم موج (۴۳) خانه‌ی خالی، مادرِ نابینا، درِ قفل: تصویری از کابلِ این‌روزها

هاملت
Photo: Sent to Etilaatroz

فرشته، فاطمه و شیرین، خواهران قدونیم‌قد خانواده‌ای‌ اند که پدرشان زیر دیوار و مادرشان نابینا شده است. مادر، علاوه بر آن‌که نابینا شده، بخش زیادی از حافظه‌اش را هم از دست داده است. پس از مرگ چندساله‌ی شوهرش او هنوز نمی‌داند که دخترانش یتیم شده‌اند. چندین سال است که هر روز چشم‌ به‌ راه شوهرش است: اگر امروز برنگشت، امشب برمی‌گردد.

عاقله، مادر فرشته، فاطمه و شیرین با چشم بسته در روزهای دورِ ازدست‌رفته گیر کرده است. واقعیت اما این است که آن‌روزها گذشته است و از شوهرش بازگشتی در کار نیست.

در حال حاضر شوهر او مرده، خانه‌ی او خالی و دختران او گرسنه‌اند. کلید خانه‌ی او در دست اقارب‌اش است و تمام روز دروازه‌ی خانه‌ی او قفل است. به این‌خاطر که یا آنان بیرون نروند یا هم کسی به خانه‌ی آنان نروند.

عاقله بزرگ‌شده‌ی مالستان ولایت غزنی است. در مالستان بود که شوهرش زیر دیوار شد. همان‌جا کم‌کم نابینا شد و کمی بعدتر هم حافظه و هوشیاری‌اش را از دست داد.

در مالستان بسیاری از روزها گرسنگی کشید. آن‌روزها هر سه دخترش کودک بودند. هم‌روستایی‌های او که گمان می‌کردند دنیای روستا بسیار کوچک‌تر است و ماندن در روستا هر روز برای او گرسنگی بیشتری پیش رو دارد، او را به کابل منتقل کردند.

وقتی که عاقله را به کابل آوردند، دختران او هنوز کودک بودند. در کابل این سه دختر با گرسنگی بزرگ شدند. آن‌روزها نمی‌دانستند، اکنون این دختران قدونیم‌قد می‌دانند که پدر ندارند، می‌دانند که مادر نابینا است، می‌دانند که مادر حافظه‌اش را از دست داده و می‌دانند که گاهی روزها که همسایه‌ها پس‌مانده‌ی غذای‌شان را به آنان نمی‌آورند، بیست‌وچهار ساعت گرسنه‌اند.

برای مادر که نابینا است و حافظه‌اش را از دست داده، وضعیت فعلی چیز تکان‌دهنده‌ای به نظر نمی‌رسد. او از وضعیت اکنونش بی‌خبر است و بیشتر در گذشته، به شب‌هایی که با دوستانش در محافل عروسی دعوت بود و دست‌هایش را حنا می‌بست به‌سر می‌برد. برای دخترانش اما بزرگ‌ترشدن هر روز غم‌انگیزتر می‌شود. اکنون آنان چون درختانی که ناگهان حس کنند در بیابان خالی قد کشیده‌اند، کم‌کم سر در گریبان می‌برند و بیچارگی‌شان را حس می‌کنند.

وقتی که با مادرش در مورد گرسنگی صحبت شود او یک‌راست به گذشته می‌‌رود، به روزهایی که هنوز نان داشت. گویا او از زمان حال و از آینده به کلی بریده است. در جواب این‌که این‌روزها نان دارد یا نه، می‌گوید: «آره آن‌روزها ما دختران هم‌سن‌وسال گرد هم جمع می‌شدیم و دست‌های‌مان را خینه می‌کردیم. باهم می‌خندیدیم. شادی و خوشی بود…» او در مورد گذشته با جزئیات و طولانی صحبت می‌کند. اما وقتی که حرف او قطع شود و از وضعیت فعلی او پرسیده شود، می‌گوید چیزی نمی‌داند.

در جریانی که او از گذشته صحبت می‌کرد و در مورد وضعیت فعلی اظهار بی‌خبری کرد، دختر بزرگ‌تر او که در بغل‌دست او نشسته بود با گلوی پر از بغض و با دل تنگ دختری که بزرگ‌تر شده و تازه بیچارگی‌اش را می‌فهمد بسیار به سختی گفت که هفته‌ی قبلی دو شبانه روز نان نداشتند.

برای او گفتن این‌که نان نداشته است بسیار سخت تمام شد. واضح نیست، یکی هم شاید به‌خاطر این باشد که کسانی که به آنان گاهی نیمه‌نصفه غذایی می‌دهند بسیار سخت‌وزار گفته باشند.

بی‌پدری، بی‌حکومتی، بی‌کسی و گرسنگی این دختربچه‌ها را این‌چنین اسیر بدبختی کرده است. آنان روزها در خانه‌ی خالی، پشت در بسته با مادری که نه می‌بیند و نه می‌داند، گرسنگی می‌کشند. این خانواده تاریخ بصری این روزهای کابل است. یک مشت دختر قدونیم‌قد در خانه‌ی قفل‌شده‌ای که کلیدش را اقارب‌شان می‌برند. آنان روزها زیر دست‌وبال مادر نابینای‌شان که چیزی از وضعیت فعلی آنان نمی‌دانند نگران همه‌ چیز اند. نگران مادر، نگران امنیت و نگران هم‌دیگر. در همین روزها تمام دنیا برای این سه دختر گرسنه‌ی غرب کابل جایی ندارد. نه حکومتی است که به آنان سر بزند، نه پدر دارند، نه مادرشان می‌تواند از عهده‌ی کار برآید و نه کس و کاری دارند.

به عبارت دیگر، این روزها کابل تحت حاکمیت طالبان شهر پر گردوخاکی‌ است که آخرین آب‌های زیرزمینی آن در حال خشکیدن است. در همین شهر طالبان تا به دندان مسلح که پاچه‌های بلند، دامن‌های دراز و موهای تا به شانه آویزان دارند، موترهای زره و شخصی‌شان را سوار می‌شوند و صدای آهنگ‌های مخصوص‌شان گوش همه‌ی شهروندان را پر می‌کنند. آنان همه‌ جا را در کنترل دارند و سرمست از قدرت، چپ‌وراست در پی بازداشت‌ اند.

در همین حال، کمی آن‌سوتر از جاده‌ی جولان طالبان، داخل یکی از کوچه‌های خام و پر گردوخاک، دختربچه‌های گرسنه‌ای که تازه هوشیارتر شده و به بیچارگی‌شان پی برده‌اند، روزها زیر دست‌وبال مادر نابینای‌شان دست در گردن هم می‌اندازند و برای بی‌کسی و بیچارگی و گرسنگی هم می‌گریند.

درست چون این سه خواهران گرسنه، بسیاری از کودکان و دختران کابل، این روزها سنگینی تمام ناملایمات زندگی را بر شانه‌های‌شان حمل می‌کنند. تا آن‌جا که به طالبان و حاکمیت برمی‌گردد، کودکان و دختران کابل به ناچار هم‌نشین بزرگ‌ترهای کور و بی‌حافظه‌ای شده‌اند که هیچ‌چیزی از حس‌وحال آنان درک نمی‌کنند. در بیرون عیش‌ونوش و بگیر و ببند و تجاوز است، در خانه، تنهایی و افسردگی و گرسنگی و دل‌تنگی و فراموشی.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه