در مملکت ما خیلی چیزها نیستند که باید باشند و خیلی چیزها هستند که نباید باشند؛ اما خوب میکنند که هستند؛ یعنی برو بمیر که تحمل دیدنشان را نداری. مثلا ما به «گنجینهی نهان»ی ضرورت داریم که تاریکیهای تاریخ ما را روشن کند. این گنجینه هست؛ اما نهان است و اگر نهان نمیبود، آن را نهان نمیگفتند. این از این. اما از جملهی چیزهایی که نباید باشند، اما هستند، یکی همین مویِ فراوان در دماغ آدم است. نه، نه، شوخی میکنم. مویِ دماغ کارکرد صحی سایکالیجکال و فیزیالوجیکال دارد. آها، یادم آمد. این دو تا «کال» را که گفتم یادم آمد. از چیزهایی که نباید باشند و هستند، یکی همین مانع زبانی میان آدمها و روشنفکران است. نگران نشوید. منظورم را شرح میدهم:
روشنفکران چراغ جامعه اند. در این نزاعی نیست. اما این چراغها گاهی به اقتضای روشنفکری ناگزیر میشوند به زبانی سخن بگویند که مردم را گیج میکنند. البته به اختیار خودشان نیست که چنان سخن بگویند. اقتضای روشنفکری است. من که آدم بیکار و بیکارهای هستم، معمولا در این باره تشویش میکنم که آن خدمتی که تا کنون برای ملت خود کردهام چیست و در کمال شرمندگی درمییابم که هنوز هیچ خدمتی نکردهام. از این پس تصمیم گرفتم به حیث «مترجم» میان مردم و روشنفکران کار کنم و البته از این بابت از هیچ کسی توقع پاداش مالی (حتا در حد وام کابل بانک) هم ندارم. از همین حالا شروع میکنم:
سخن روشنفکر: در اندرکنشِ متنازعانهی «عامل»های انسانی این «امکان» به روی هستی کنشگران باز است که به دایرهی خون-در-سیما-آشکاره فروافتند.
ترجمه: اگر آدمها با هم جنگ کنند، امکان دارد سر و رویشان خونآلود شود.
سخن روشنفکر: از منظر اپیستمولوژیک، میان تقلیل یافتنِ وجودی من در ملال- در بازهی زمانی هفتهای که گذشت- و آنچه امروز هستیِ انضمامی مرا درمینوردد، نوعی «این همانی»ِ مشبوع برقرار است.
ترجمه: امروز هم مثل هفتهی گذشته خستهام.
البته این دو مورد آسانتر بودند. میدانید که ترجمه از یک زبان به زبان دیگر کار سختی است و ترجمه از یک زبان به خود همان زبان، کاری بهمراتب سختتر است. امیدوارم دوستان عزیزی که در این زمینه تجربه دارند، مرا کمک کنند.
