باران که میبارد، من دلم مغمغ میشود. کفشهایم که پارسال نو بود، وقتی باران میبارید، دلم زیاد مغمغ نمیشد. اما پارسال من هرجا کار اعلان میشد، میرفتم که مرا شارت لیست کنند و از من امتحان بگیرند. اگر قبول شدم، بنشینم مثل آدم کار کنم، اگر هم نشدم، باز هم بگردم. اما من همیشه گشتم و حتا شارت لیست نشدم. فقط یکبار شارت لیست شدم و از وزارت… زنگ زد که فردا ساعت هشت صبح امتحان داری. باور کنید شب از خوشحالی خواب سراغم نیامد. تا نزدیکیهای صبح بیدار ماندم. کار در بخش خرید بود. فکر میکردم فردا که وزارت میروم، شاید از من بپرسد که کچالو سیر چند است؟ سبزی را از کدام بازار تهیه میکنی؟ اگر کچالو یافت نشد و یک روز مجبور شدی زردک بیاوری، بقیهی کارمندان وزارت را که بعضیهایشان تا گلو از پیری پر شده را چگونه قناعت میدهی؟ خوب از این سوالها در ذهنم میگشت. به یک رفیقم که از پیشش کچالو زیاد قرض آورده بودم و شمارهاش را هم گرفته بودم، زنگ زدم. دفعهی اول جواب نداد و من فکر کردم که شاید این وقت شب دستشویی رفته باشد (یعنی خدا میداند این شب چه خورده که حالا دستشویی رفته). دفعهی دوم زنگ زدم و گوشی را جواب داد. بعد از سلام علیک، قیمت کچالو را پرسیدم؛ چرا که یک هفته میشد من از او کچالو قرض نگرفته بودم. بیادب ناراحت شد و گفت برو گمشو تو هم بیکاری. ساعت دو بجهی شب است و این وقت قیمت کچالو را چه میکنی؟ گفتم فردا امتحان دارم و شاید از من سوال کند. بنده خدا جواب داد و خدا عمرش بدهد. نمیدانم چه ساعتی خواب رفتم. فردا که از خواب بیدار شدم، ساعت ده و نیم بود. به همان شماره که از وزارت زنگ زده بود، تماس گرفتم و گفتم من خواب مانده بودم، اگر امکان داشته باشد، حالا بیایم امتحان بدهم. یک خانم گوشی را ورداشته بود. خنده کرد و گفت، خوش بهحالت که در این آشفته اوضاع، خوابهای شیرین میبینی و صبحها مثل خلقیها و پرچمیها ناوقت از خواب بیدار میشوی. گفت، امکان ندارد، اینجا وزارت است؛ از خود قانون دارد. شهر کابل نیست که سرک و پچکش بیقانونی باشد. گوشی را قطع کرد. دلم دیغدیغ شد و سرم بنگ بنگ با فشار مواجه شد. با خود میگفتم، عجب بدشانسی هستم من! خران از بیقانونی رفتند و Sir (سیر) شدند، نوبت من، آنهم بعد ماهها انتظار و سرگردانی که رسید، این قانون بیناموس راهم را میگیرد. از همان روز، از قانون متنفر شدم. اما حالا کفشهایم کهنه شده است. باران که میبارد، داخل کفشهایم آب غلیظی ره باز میکند. پاهایم با کفشهایم هیج هیج میکند. گاهی صدای روده را میکشد. هربار هم که باران میبارد، دلم مغمغ میشود. در این چند روز هم که گاهگاهی باران میبارد، من که حال و روزم مشخص است، مغمغم این روزها! از بس که پریروز مغمغ شده بودم، دیروز از پیاده قدم زدن در جادهی کاتب، محروم شدم. البته علت محرومیت من مریضی خفیفی بود که نزدیک حساب کارم را با نکیر و منکر برابر کرده بود. البته من هنوز هم در هیچ ادارهای شارت لیست نشدهام. هنوز هم میگردم که کار پیدا شود و خیلی فکر میکنم که چه وقت این کابینهی لعنتی برقرار میشود و حساب عزل و استخدام دوباره در وزارتها آغاز میشود که من باز سری به وزارتهاهاهاهاهاهاهاهاها بزنم! قول میدهم در هر وزارتخانهای که بعد از هشت ماه شارت لیست شدم، این بار خواب نمانم. خودم را به امتحان برسانم. به نظر من که جوان بیکاری هستم و خیلی از آدمخوبان این شهر، باید به نیروی جوان فرصت داده شود؛ جوانان انرژی دارند. در هر حالت، از پیرهمردان و زنان پیچهسفید بهتر است، ولو اگر آنها روز یک کارتن جینسینگ هم نوش جان بفرمایند، باز جوانان بهتر اند، حتا اگر کچالوی آبجوش بخورند یا خرمای تازه! به هر صورت، ما دعا میکنیم که کابینه شکل بگیرد و لاف کلان اصلاحات که بارها زده شده، شکل عملی بگیرد تا اوضاع به سامان برسد. شاید در مسیر اصلاحات کدام آدم به مقام رفیع شهرداری برسد و به حال دلهایی که هرازگاهی مغمغ میشوند، توجه بکند. نمیگویم شهردار فعلی بیکار شود، این آدم در پاریسسازی شهرها دست بالایی دارد. از ایشان هم تقاضا شود که خانههای خویش را پاریس بسازد و سر دولت به قیمت بالا بفروشد. البته خدا کند و خدا خیلی بکند که رییس جمهور و رییس اجرایی شبیه شهردار پاریسساز ما، لافاللهب نزده باشند. چون اگر فقط لافاللهب زده باشند، نه تنها اصلاحات نمیآید و جوانان به کار گماشته نمیشوند، که وضع از حالا هم هیشهیشتر میشود.
برای فهمیدن معانی اصطلاحاتی چون مغمغ، جوخجوخ و هیشهیش و امثالهم، به هیچ جایی مراجعه نکنید. از کشفیات و اختراعات خودم اند. اینها را عرضه کردم که دولت جدید قانون حق مالکیت معنوی را پاس و نافذ کند تا ما به فیوضات زحمت خویش برسیم!
