زینب رحیمی هستم؛ بیست و چهار سال دارم و کوچک ترین عضو در مجموعهی دختران معترض هستم. روز شنبه، ۱۳ اگست امسال، صبح وقت بیدار شدم تا آماده شوم بروم طرف دانشگاه. امتحان سمستر ما بود. شب هم برنامه ریخته بودم که بعداز سپری کردن امتحان در تظاهرات شرکت کنم. باید به وقت سر امتحان می رسیدم. من دانشجوی سال سوم تربیت معلم بودم. قبل از آمدن طالبان همیشه روزها را می شمردم که درسم تمام شود و زودتر صاحب کار شوم.
به عجله امتحان را تمام کردم و خواستم خودم را زودتر به محلی که قرار بود راهپیمایی را از آنجا آغاز کنیم برسانم. به هیچ کسی نگفته بودم حتی برای مادرم؛ چون فکر می کردم اگر برای مادرم بگویم مانع رفتنم می شود. مادرم زنی سنتی است و از حرف مردم هراس دارد. می گفت مردم هنوز در باره دختران معترضی که طالبان ماه ها قبل دستگیر کرده بودند حرف میزنند. خدا می داند مردم در مورد شان چه قضاوت خواهند کرد. نگرانی مادرم قابل درک بود؛ در جامعه سنتی ما دختران حق اعتراض ندارند. اگر اعتراض کردند برچسب دختر بد بودن به آنان زده میشود. اما من رفتم؛ بدون اینکه به قضاوت مردم فکر کنم یا بترسم. من از هیچ چیز نمی ترسیدم. آن روزها چیزی بنام ترس در وجودم نبود و امروز هم نیست. نه که من خیلی دختر قوی باشم. نه. این نترسی از خسته گی بود، از بیزاری، از خشم. از اگست پارسال تا امروز یکسال عمر ما هدر رفت و در های مکتب بروی دختران ما بسته شدند. زنان ما بیهیچ دلیل موجهی بیکار شدند.
چهقدر دیگر باید انتظار می کشیدیم؟ حق دادنی نیست، گرفتنی است. من به حدی عقده و نفرت در دلم در این یک سال در برابر طالب داشتم که میگفتم اگر کشته هم شوم باید فریاد بزنم « نان،کار،آزادی». ما میان مرگ تدریجی و مرگ در سنگر آزادی، ایستاده مُردن را انتخاب کرده بودیم. خوب میدانستیم و میدانیم این راه خطر دارد ولی تعهدی که همه ما بستیم این بود که زیر فشار و تهدید “مسیر ما را هرگز تغییر نمی دهیم”.
ساعت ده صبح بود. من به گلبهار سنتر، محل گردهمآیی قبلا توافقشده، رسیدم. ساعت ده اعتراضات رسما شروع شد شعارها در دست ما بود. قرار شد به مسیر شهرنو برویم که طالبان با شلیک کردن به سوی ما وارد خیابان شدند. طالبی با۱۵۰ کیلو وزن و پیراهن تنبان سفید و دستار سیاه و ریش بلند به طرف من آمد. اولین شلیک به طرف زنان را او کرد. همه دختران پراکنده شدند. او رو به ما کرد و با لهجه خاص خود گفت: “بروید اگرنه سرتان خلاص است”؛ یعنی شما را سر میزنیم.
آنطرف تر، طالبی دیگر شلیک هوایی کرد. او و همراهانش به حدی شلیک کردند که انگار در خط اول جنگ با یک گروه خطرناک تروریستی قرار دارند. بعد، تحقیر مان کردند، دشنام دادند، الفاظ رکیکی بر زبان آوردند که من خجالت میکشم اینجا تکرارشان کنم.
رفتار آن روز طالبان نفرت مرا از این گروه بیشتر ساخت .من ۲۴ سالم است و بنا بر این تجربهای از اولین دور حاکمیت شان نداشتم. اما شنیده بودم از بیعدالتی و ظلمی که در حق مردم افغانستان و زنان کرده بودند. اکنون آن ستم را با چشم خودم دیدم و مطمئن شدم که با چنین گروه نادان نمی شود زندگی کرد؛ حتا نمی شود در یک خیابان راه رفت.
من از شوق به خیابان نرفتم؛ به ضرورت و برای حق خود به خیابان رفتم. ما در کشور خود آزادی بیان، آزادی پوشش و حق کار نداریم. جامعه جهانی این ظلم را در حق ما کرد که ما را به دست یک گروه جاهل سپرد که به هیچ ارزشی پابند نیست. امروز هیچ کسی صدای ما را نمیشنود. همه رسانههای دنیا میل تفنگ طالب را در برابر زنان افغانستان نشان میدهند؛ ولی از هیچ کشوری صدایی بلند نمی شود. این خاموشی برای ما دردناک است.
دنیای غرب باشد جای خودش. گله اصلی من از مردان سرزمین خودم است. دیگر واقعا منتظر هستید چه بلایی سر زنان و خواهرانتان بیاید تا شما صدا بلند کنید؟ ما هیچ چیز نداریم. حامی نداریم، تفنگ نداریم، سنگر نداریم. فقط صدا داریم، تنها قلم داریم و تا توان داریم می نویسیم و فریاد می زنیم “نان، کار، آزادی”. طالبان در آن شنبه اعتراض ثابت ساختند که از زنان میترسند و از صدای زن و حضور زن نگراناند. البته رفتارشان در برابر زنان همین باشد، مطمئن هستم که هرگز هیچ کشور متمدنی به رسمیت نمی شناسد شان. ما نیز از جامعهی جهانی می خواهیم که برای گروهی که ابتداییترین حقوق انسانی(ازجمله حق تحصیل و حق کار) ما را زیر پا کرده است، به رسمیت نشناسد. به رسمیت شناختن این گروه جفای بزرگی در حق ۳۵ میلیون انسان افغانستان است. طالبان خود شان نیز می دانند ممکن است در گرفتن قدرت برنده باشند؛ ولی در دلهای مردم افغانستان هیچ جایی ندارند.
