امریکا در افغانستان 2001 – 2014
نویسنده: کارلوتا گال
برگردان: جواد زاولستانی
بخش پنجاه و سوم
بیانیهی او که در آن گفته بود از این کار نیروهای دریایی امریکا شرمنده است، در داخل امریکا باعث برانگیختن خشم مردم شد، به ویژه، در میان فرماندهی نیروهای دریایی. نزدیک بود به این خاطر رتبهاش را از دست بدهد. وقتی بعدها من از او پرسیدم که چرا در مقابل این تیراندازی آنقدر واکنش قوی نشان داد، جواب او نشاندهندهی همدردی عمیق و دلبستگی او به مردم افغانستان بود. او گفت: «این مردم زندگی خیلی دشواری دارند و از محرومیت شدیدی رنج میبرند، اگر شما به آنان بیاحترامی کنید، شما شدیدا آنان را رنجاندهاید، خیلی بیشتر از آنچه یک غربی از عین عمل آزرده میشود.» او اضافه کرد: «تصور ما ناتوانتر از آن است که بتوانیم درک کنیم که بیاحترامی به این مردم چقدر آزاردهنده و آسیبزننده است.»
نیکلسن ارتقای رتبه یافت و در آغاز یورش 2009 به فرماندهی نیروهای امریکایی در جنوب افغانستان رسید. در ماه دسمبر 2010 به عنوان جنرال ارشد، به مقام معاون ستاد و عملیات نیروهای آیساف (نیروهای بینالمللی کمک به امنیت افغانستان) در فرماندهی آیساف در کابل، ارتقا یافت. در این زمان نیروهای ایتلاف عمیقا درگیر یورشها و در حال آماده شدن برای انتقال مسئولیتهای امنیتی به نیروهای امنیتی افغانستان بودند و تعداد نیروهای امریکایی کاهش مییافت. به نیکلسن وظیفه داده شده بود که دربارهی تلفات غیرنظامیان و حملههای شبانه توسط نیروهای امریکایی، تحقیق کند. در آن زمان، این موضوع شدیدترین شکایات رییس جمهور افغانستان علیه نیروهای امریکایی را برانگیخته بود. من رفتم تا با او دربارهی حملههای شبانه مصاحبه کنم و با آنکه این حملهها باعث کشتهشدن شمار زیادی میشد، دریافتم که او پشتیبان این حملههاست. در آن زمان شورش طالبان خیلی فراگیر شده بود که یک یورش تمام عیار و دهها حملهی بیرحمانه و تلاشی در شب ضروری شده بود. نیکلسن مرا به یاد جان پاول وان (Lieutenant Colonel John Paul Vann) انداخت که یک افسر نترس و نیکوکار امریکایی بود. صفحههای وقایعنگاری حماسی نیل شیهان (Neil Sheehan) از جنگ ویتنام به نام دروغ درخشان ( A Bright Shining Lie) با نام او پر شده است.[1] وان بیشتر از یک دهه در ویتنام خدمت و بسیاری از قساوتها و ناکارآیی استراتیژی امریکا در ویتنام را آشکار کرد. اما به امید برنده شدن، هیچگاهی هم وظیفهاش را ترک نکرد. نیکلسن مانند او دیده میشد: او یکی از تعداد در حال افزایش افسران امریکایی بود که بخش زیادی دورهی حرفهای شان را در افغانستان سپری میکردند، به مأموریت و رسالتشان با تمام قلب باور داشتند و تزلزلی در خوشبینیشان وارد نمیشد.
با وجود نیت نیکمردانی مانند نیکلسن، مبارزهی به رهبری امریکا در روند در حال ساختن افغانستان، آسیبها و ویرانیهای زیادی تحمیل نموده و شمار زیادی را تشنهی انتقام و افغانستان را به آیندهی نامعلومی رها کرده است.
7
بازگشت طالبان
«ما برای ماهها به حکومت میگفتیم که اوضاع بد است، طالبان میآیند و مردم را میکشند و اگر تعداد آنان خیلی زیاد شود، اوضاع خیلی دشوار میشود.»
-باشندهی قندهار
2005. مجاهدین از بیشتر از دو دهه بدینسو، بخشی از زندگی در افغانستان بودند. آنان که از روستاها و اردوگاههای آوارگان برای جنگ علیه اشغال شوروی استخدام شده بودند، اکثر شان مردان روستایی بودند- در واقع، پسری از هر خانوادهی روستایی در صفوف مجاهدین قرار داشت. آنان برای یک دهه، یک جنگ چریکی را در کوهها سپری کرده بودند و در سال 1992 قدرت یافتند و به شهرها حمله کردند. آنان ساختمانها و قرارگاهها را در هر شهر اشغال کردند. نگهبانان آنان، در بیرون دروازهها بالای چوکیها لم میدادند و تفنگداران توسط موترهای پیکپ (Pickup trucks) که راکت و تیربار در عقب آن محکم شده بود، از آن ساختمانها داخل و بیرون میشدند. طالبان پس از قدرت گرفتن شان، تا حدودی زیادی راه آنان را ادامه دادند. آنان همان پایگاهها را اشغال کردند و همانند مجاهدین، به تفنگ و موتر عشق میورزیدند. بعد از ترک طالبان، مجاهدین بار دیگر ظاهر شدند و ساختمانهای کهنهی شان را پس گرفتند. باشندگان شهرها از این ساختمانهای خالی و خشن، نفرت داشتند. اما من از همان اوایل متوجه شدم که مجاهدین با خبرنگاران و گزارشگران خارجی دوستانه برخورد میکنند و با تعارف یک پیاله چای خبرهای تازه را با آنان صحبت میکنند. آنان از جریان باخبر بودند و معلومات شان را شریک میکردند.
اما تا بهار سال 2005، مجاهدین از صحنه کنار زده شده بودند. در سراسر کشور، ساختمانهای آشنای که ما برای پرسیدن اوضاع امنیتی و خبرهای تازه در پیش آن توقف میکردیم، خالی شده بود. مجاهدین تحت یک برنامه به حمایت ملل متحد، خلع سلاح میشدند. در شهر شمالی مزار شریف، یک ساختمان که در مدت بیست سال به حیث سربازخانهی مجاهدین و طالبان استفاده میشد، به بیمارستانی که در کنار آن قرارداشت بازگردانده شده بود. در هرات، غرب افغانستان، دو پایگاه بزرگ که تمام روی یک تپه در شهر را در بر میگرفت، خالی شده بود. چند تن نگهبان در دروزاهی اصلی گماشته شده بودند که تماشاگر کوپهای از سلاحهای در حال زنگخوردن و منتظر منهدم کردن آن بودند. در گرشک، در ولایت جنوبی هلمند، یک قرارگاه که معمولا از آن سر میزدیم خالی و درش نیمهباز گذاشته شده بود.
[1] نیک شیهان، دروغ درخشان: جان پاول وان و امریکا در ویتنام (نیویارک: رندم هاوس، 1998). مشخصات کتاب به انگلیسی:
Neil Sheehan, A Bright Shining Lie: John Paul Vann and America in Vietnam (New York: Random
House, 1998).
