نسبت دین و رمان با زندگی:
در دین، زندگی مقصد مطلوب نیست، بلکه بیشترینه «مزرعه»ای است برای آخرت و «راه»ی است برای رفتن. دین زندگی را مسیری لغزنده و خطرناک مینمایاند. آدم متدین همواره نسبت به خم و پیچهای این مسیر هشدارها و اخطارهایی دریافت میکند. در اسلام، مذهب (محل رفتن) همچون جادهای است که از آغاز تا انجام با چراغهای هدایت پرتوافشانی شده است. ماهیت رسالت و فلسفهی امامت (بهویژه در تشیع) بر همین مبنا بوده است. یکی از صفات ولی خدا این است که بهسان علایم راه عمل کند. «انتم ساسةالعباد، ارکان البلاد و معالم فیالطریق.»
به همان نسبت که علایم راه، مرگ حتمی را اخطار میدهند، ولی فقیه نیز از موضع هدایت و بیهیچ شبههای، مرگ را برای انسانی که از این مسیر عدول کرده، رهنمون میشود. طبیعی است که هر خطایی بهزعم این نشانهها تشخیص و تنبیه میگردد؛ زیرا ما در اینجا نه با تابلویی المونیمی بیحس، که با یک انسان مواجهیم که بهحیث گزارهی این نشانهها عمل میکند.
انسان موجودی است ناشناخته، با آشفتگیها، خبط و خطاها، تضادها و پیچیدگیهایی که زادهی سلولهای خاکستری مغز و روان متلّون اوست. ذهن انسان معاصر متشتت و آشفته است و اندیشه و رفتارش نسبت به نشانههای ثابت هدایت که همچون تیرهای بیروح چراغ سر جاده سخت به قرینهی یکدیگرند، در تضاد شدید قرار دارد.
در رمان زندگی یک مسیر ثابت نیست، بلکه یک بُعد سیال است. زندگیهالهای است زیبا و خشن، جذاب و یأسآور. پوششی است کدِر و نورانی که ما را در خود فرومیگیرد. رمان هرگز بران نبوده است که انسان، این حیوان ناشناخته و بیدروپیکر را در خط سیری– که نیست- قرار دهد. یگانه هدف و تلاش رمان این است که آدمی را در شور شناخت شناور سازد. رمان به ما میگوید که بشریت از هیچ چیز به اندازهی راههای ثابت و رفته شده رنج نبرده است. شاید نسبت رمان با زندگی آن باشد که آدمی را از «رهروشدن» برحذر دارد.
«کلبهی رمان»
