شما در یک دوره از عمر نازنینتان سردردی داشتید. اگر کسی به شما میگفت که سردرد هستید یا علت سردردیتان فلان چیز است، بر او میشوریدید و تحمل حرف و حدیثش را نداشتید. مدتها میگذرد. سردردیتان با علت ملتش گم میشود. بعد از مدت زمانی کم کم فراموش میکنی که یک دوره سردردی داشتی. در این مقطع کسی میآید و به شما هی یادآوری میکند که یک دوره شدید سردرد بودید و علت سردردیتان فلان مسئله بود، اکنون شما از شدت فراموشی، بینهایت «ستیزهجو» شدهاید.
طرح سوال استاد مظفری به نظرم چنین یک چیزی آمد. گرچند مخاطبش من نبودم؛ چون طرح پرسش از روشنفکران بود که من در زمرهی آنها نیستم. هزارهها دو نسل را همین طوری با جدل سپری کردند. نسل اول نسل انقلاب بود که اکنون تعداد کمی از آنها را با خود داریم. نسل دوم تحصیلکردههای برگشته از ایران و جاهای دیگر میباشند. اینها معمولا الگوهای روشنفکری هزارگی بودند. البته در بعضی موارد الگوهای بدی نیز بودند؛ چون در بسیاری موارد محافظهکار، تا سرحدی که قابل تشخیص نبود یارو کدام طرفی است. به نظر من، پرسش استاد مظفری مربوط به همین نسل باشد. اگر به نسل سوم چیزی مربوط میشود، بگذارید اینطوری قصه کنم.
من از نسل سومم. نه مطهری خواندهام و نه شریعتی. دورهی دبیرستان دوستانم عشق و حال دوران جوانیشان را میکردند و من نماز شب و از این مزخرفات میخواندم. بعدا پشیمان شدم. الان بعد از پنج یا شش سال که داشتم فراموش میکردم روزی دیندار بودم و عبادت میکردم، استاد مظفری به یادم داد که با فراموشی و بیخبریام، سر ستیز با دین دارم و آنهم در مقیاس یک گروه دیگر «ستیزتر» هستم. من که نفهمیدم، فراموشی به معنای ستیزهجویی است؟ یک روز نشد که مانع عبادت کدام شخص شوم. خودم در مناسک و تمرینات دینی هم شرکت نمیکنم. جریان خیلی ساده است. در حلقهی دوستانم کسی را نمیشناسم که دیندار باشد، عبادت کند و روی من نیز تأثیرگذار باشد. همین طوری به مرور زمان همهچیز فراموش میشود و عادات و رفتارهای جدید جاگزین میشوند. یادم نیست که روزی با خود فکر کرده باشم و تصمیم گرفته باشم که دیگر عبادت نکنم، یا اینکه بعد از این بیدین باشم.
