برادرانت. برادران تو ناراضی هستند. فقط ناراضی هستند. چرخ امور بر مرادشان میگردد، اما نه صد درصد. به همین خاطر، ناراضی هستند. میخواستند وضعیت بدتر از این باشد. اما نیست. به همین دلیل، ناراضی هستند. من فکر میکنم که حالا که برادران تو ناراضی هستند، اینگونه اند؛ فرض کن بردارانت ناراضی نمیبودند، قهر میبودند. فرض کن برادران تو وحشی میبودند. آنوقت چه میشد؟ برادران ناراضی تو مردم را میخوابانند و سرشان را میبرند. گاهی که خوشحالترند- اما هنوز ناراضی- مکتبها را به آتش میکشند. برادران تو با پاکی و آدمیت قهرند. ناراضی اند. به همین خاطر، به چشم و چهره و لباسشان که نگاه میکنی، یکسره کثافت و پلیدی اند. فکر کن اگر برادران ناراضیات وحشی میبودند، چقدر پلید میشدند. ولی انصافا آنسوی این مایهی پلیدی و وحشیگری، دیگر جایی هم نیست. تو بگو، هست؟ از تو میپرسم، چون تو برادرانت را بهتر میشناسی. تخیلت را فعال کن. ببین، اگر برادران ناراضیات میخواستند وحشیتر و پلیدتر از اینکه هستند، باشند، چگونه میبودند؟ حالا مثل کفتار به جان مردم افتادهاند و سر میبرند و سینه میدرند و دست و پا میشکنند و خون مینوشند و بر هرچه نشانی از آدمیت و زیبایی و پاکی داشته باشد، حمله میبرند. آنسوترِ این وحشت کجاست؟ تو برادرانت را میشناسی. بگو، واقعا آن طرفترِ این پلیدی چیست؟
برادرانت میدانند که تو بزرگترشان هستی و بر پلیدیهایشان چشم میپوشی. همین چند روز پیش… بگذریم. از کدام وحشتی که هر روز از دست برادرانت میبینیم، بگویم. میدانند که تو با آنهایی. به همین خاطر، وقتی از همهجا خون فواره میزند و در هر قدم این خاک داغ میروید، برادران ناراضی تو اعلام میکنند: آن خونها را ما ریختیم و آن داغها را ما در دل شما کاشتیم.
برادران ناراضیات میدانند که تو برادرشان هستی و دم نمیزنی. اما ما چه کار کنیم که در کفتارآباد تو و برادران ناراضیات، هر روز داغدارتر میشویم. دیگر حتا نمیتوانیم گریه کنیم. فقط با چشمانی حیرتزده به همدیگر نگاه میکنیم و خبر پاره پاره شدن برادران خود را در سکوت در میان میگذاریم.
