تداوی کار خوبی است. آدم اگر خود را تداوی نکند، هرگز تداوی نخواهد شد. به همین خاطر، باید تداوی کند. قصه از این قرار است که در وطن رمضانپرور ما از قدیم یک رسم بود. ناگهان تشخیص داده میشد که یکی از مقامهای کشوری ممکن است مریض خواهد شد؛ مرض هم چه مرضی، درمانناپذیر، خطرناک، استراتیژیک، جگرخون کننده. مردم که خبر میشدند یکی از بزرگان، و غالبا بزرگترین بزرگشان، بیمار شده، داد و فریاد راه میانداختند که چرا کاری نمیکنید؟ حق هم داشتند. یا رهبر کبیر مریض شده بود، یا ستارهی آسیا یا وجدان بیدار خلقهای تحت ستم. مزاح نبود. جالب آنکه، غالبا بهخاطر آنکه بیماری آن بزرگ کشوری خیلی غمانگیز بود، همزمان با مریض شدن او، رییس امنیت و وزیر دفاع هم تبدیل میشدند. در بعضی موارد، برای احتیاط سهصد تا چهارصد نفر از افسران اردو نیز به مقامهای رفیع میرسیدند که در اصطلاح ادبیاتچیهای امروزی، میشود مقام رفیع گلگونکفنان. یک بار سوء تفاهمی هم در این زمینه پیش آمد. یکی از فرزندان امین میهن که اسمش حفیظالله بود و مدتی بود به ریاست جمهوری مبعوث گردیده بود، خوش و خوشحال در خانهی خود نشسته بود و میهن نحیف ما را تانکستان میجوروید که به او خبر دادند که بیماری لاعلاجی عاید حالش گردیده و باید رقعهی غیرحاضری بنویسد. حفیظالله تعجب کرد. معمولا آدم در این موارد خیلی تعجب میکند. گفت که مریض نیست. اما رفقا کجا میشنیدند. از هر طرف شیون بلند بود. با وجود اینها حفیظالله قبول نمیکرد که مریض باشد. بیچاره صحیح و سالم بود. یا اینطور مینمود. گاهی وقتها آدم نمیفهمد، باید به تشخیص طبیب گردن بنهد. خلاصه حفیظالله اصرار میکرد که مریض نیست و رفقا انکار میکردند اصرار وی را. آوردهاند که همان روز چندین تانک و صدها نفر کماندو بالاخره موفق شدند که متأسفانه حفیظالله جان خود را در اوج احترام از دست بدهند.
آن قصهی سالها پیش بود. همین روزها یکی از مقامهای بلندپایهی کمیسیون (این قدر پایهاش بلند بود که تیلفونش در همهجا آنتن میداد) رفته بود به دوبی تا در ظرف سه روز خود را تداوی کند. چه شایعهها که نکردند. یکی میگفت، فرار کرده. دیگری میخواست شایعهی متفاوتی بسازد، اما استعدادش کش نمیداد، میگفت، آری، فرار کرده. سومی میگفت، فرار کرده. ناگهان ایشان برگشت و گفت: «من نبودم. دشمنان ملت مرا جعل کرده بودند».
حتما میگویید، خوب، جان بکن حرفت را بگو. حرفی نیست. قصه است. خوشتان نیامده، بس کنم.
