لیلی را که میشناسید. دختری بود محجب و محجوب. رویش حتا ماهتاب را ندیده بود؛ آفتاب را که در طاق بلند بگذار. صبحها ساعت چهار و بیست و سه دقیقه بیدار میشد، تنور را روشن میکرد و نان میپخت. خانواده را که صبحانه میداد، میرفت در یک گوشهی تاریک مینشست و موهای خود را شانه میزد. دختر سادهای بود. در طول روز جوراب میبافت و شام باز همان کار هر روزه را میکرد: شکم فامیل را سیر میکرد و تا ظرف مرف را میشست، ساعت یازدهی شب میشد. میخوابید. فردا باز همان تنور و همان آتش. کسی به کار لیلی کار نداشت. بسیاری از مردم حتا نمیدانستند که در شهرشان کسی به نام لیلی زندگی میکند. اما تقدیر چنان بود که این وضعیت تغییر کند. یک شب مادر لیلی شروع کرد به تعریف کردن از دختر همسایه. دختر همسایه هرچه بود، بود. ولی تعریفی که مادر لیلی از او میکرد، دل پیر و جوان و مرد و زن را به تبوتاب میانداخت. لیلی با خود اندیشید: «من از او چه کم دارم؟» و همین فکر مختصر کار خود را کرد. لیلی فردای آن شب قوطی نصوار پدر خود را به گوشهای برد و در شیشهی آن نگاه عمیقی به چهرهی خود انداخت. زیبا نبود. اما که میدانست؟ شاید زیبا بود، اما هنوز چشم دیدن زیبایی خود را نداشت. فردا باز همان کار را کرد و خود را اندکی زیباتر یافت. حس کرد که جرقهای از اعتماد بهنفس از کف پایش دوید و آمد بالا و رسید به پس گردنش. گرم شد. شب که شد، همه که خوابیدند، لیلی رفت در دستشویی و تا جا داشت سر و صورت خود را صابون زد. چند تار موی سر چانهی خود را هم کند و دور انداخت. به شانههای خود نگاهی انداخت. ستبر و قوی بودند. موهای پشت دست خود را که دید، مطمئن شد که اشتباه نمیکند. در نزدیکیهای خانهی لیلی مردی بود با وقار که هزاران نفر مرید داشت. روزی لیلی پیش او رفت و بعد از سلام و علیک صمیمانهای به او گفت: «منشی کار ندارید؟» مرد نگاهی به سراپای او انداخت و گفت: «پسرم، تو چرا ریشت را میتراشی؟» لیلی جوابی نداشت. مدتی ساکت ماند و بعد قول داد که دیگر ریش خود را نتراشد. لیلی به اینگونه منشی آن مرد باوقار و سیاهدستار شد. دیری نگذشت که اعتماد بهنفس لیلی اوج گرفت و شروع کرد به لت و کوب کردن اطرافیان خود و این وقتی بود که ریشش تمام سینهاش را میپوشاند. روزگار روی خوشش را به او نشان داده بود. هر قصدی میکرد، مقصودش حاصل میشد. هر چیزی را که میگفت باش، میبود و اگر میگفت نباش، نابود میشد. به رفقای خود میگفت: «فقط بگویید چه میخواهید، بعد ببینید که من چهگونه آن را به طرفه العینی برایتان حاضر میکنم».
و همین حرفها بود که او را محبوب دوستان و آشنایان میکرد. هیچکس در مهارت و توانایی او تردیدی نداشت. به همین خاطر هم بود که در انتخابات ریاست جمهوری سال 1393 افغانستان رییس دارالانشای کمیسیون مستقل انتخابات شد.
