نویسنده: تمنا علمیار
این نوشته روایت یک فرد نیست، روایت نسلی است که صدایش شنیده نشد. روایت دخترانی است که نه سلاح برداشتند، نه قانون شکستند؛ تنها خواستند درس بخوانند. خواستند حق مسلم انسانیشان را زندگی کنند، اما با درهای بسته، نگاههای تحقیرآمیز و سکوتی سنگین روبهرو شدند. این متن را مینویسم تا بماند در تاریخ؛ تا ثبت شود که بر دختران این خاک، پس از سقوط نظام پیشین، چه گذشت.
پس از سقوط حکومت، هنوز واقعیت را نپذیرفته بودم. در شوک روانی عمیقی بهسر میبردم. هر روز، خبری تازه از محدودیتها منتشر میشد و هر محدودیت، بخشی از آیندهام را تیرهتر میکرد. پذیرش این وضعیت آسان نبود. شبها طولانیتر شده بودند و امید، شکنندهتر از همیشه.
شبی را بهخاطر دارم که تاریکی تمام خانه را فرا گرفته بود. برق نبود. تنها منبع نور، چراغ کمجان تلفن همراهم بود. در همان تاریکی، تلفنم زنگ خورد. «مینه» بود؛ رفیق روزهای دشوار آمادگی کانکور. با هیجانی که در صدایش میلرزید گفت: «تمنا، نتایج کانکور اعلام شده.»
با دستانی لرزان وارد سایت وزارت تحصیلات عالی شدم. اینترنت ضعیف بود و هر بار صفحه از نو بارگذاری میشد. انتظار کشنده بود. بالاخره نتیجه ظاهر شد:
قبولشده در رشتهی ادبیات دری دانشگاه کابل.
لحظهای خوشحال شدم؛ خوشحالیای کوتاه و محتاط. ترسی عمیق همزمان در دلم ریشه دواند: آیا اجازه خواهیم داشت به دانشگاه برویم؟ آیا این قبولی، تنها یک نام روی صفحه خواهد ماند؟
چند ماه بعد اعلام شد که دانشجویان جدید برای ثبتنام مراجعه کنند. با امید و اضطراب راهی دانشگاه کابل شدم. لباس محجب به تن داشتم، اما چون ماسک نداشتم، اجازهی ثبتنام نیافتم. چهرهام، چهرهای که در دین من حتا عورت محسوب نمیشود، دلیل محرومشدنم از آموزش شد. آن لحظه، تحقیر را نه در کلمات، بلکه در نگاهها احساس کردم. زخمی خاموش که هنوز هم درد میکند.
چند روز بعد، با صورتی کاملا پوشیده توانستم ثبتنام کنم؛ اما این آغاز راهی پر از آزار بود. جداسازی صنفهای دختران و پسران شروع شد. در ابتدا، سختگیریها نسبی بود، اما به تدریج فشارها افزایش یافت. هر روز قاعدهای تازه، هر روز محدودیتی جدید. لباس سیاه، چادر سیاه، ماسک سیاه؛ اینها به معیارهای ورود به دانشگاه تبدیل شدند.
من همه را پذیرفتم. نه از سر رضایت، بلکه از سر اجبار. فقط میخواستم درس بخوانم. فقط میخواستم دانشجو بمانم.
روزی را به یاد دارم که بهدلیل داشتن چادر رنگی، اجازهی ورود نیافتم. از دروازهی شمالی دانشگاه کابل به سمت دروازهی جنوبی رفتم. سپس خود را به دروازهی طب رساندم؛ شاید آنجا اجازه بدهند وارد شوم. آنروز، دانشگاه برایم نه محل علم، که میدان تحقیر و سرگردانی بود.
سه سمستر گذشت. با تمام فشارها، با تمام ترسها، دوام آوردیم. منتظر بودیم که با آغاز بهار، دوباره به دانشگاه برگردیم. اما زمستان، پایان دیگری برای ما رقم زد.
شبی سرد بود. در گروه واتساپ دانشگاه، جایی که استادان و دانشجویان عضو بودند، پیامی منتشر شد. تصویری از یک اطلاعیه. پیش از آنکه متن را کامل بخوانم، ضربان قلبم تند شد. جمله کوتاه بود، اما ویرانگر:
«دانشگاهها تا اطلاع ثانی بهروی دختران بسته است.»
آن شب، آیندهام فرو ریخت. «اطلاع ثانی» به کابوسی جمعی بدل شد؛ کابوسی که هنوز ادامه دارد. اکنون سه سال از آن شب میگذرد. سه سالی که میلیونها انسان، صرفا بهدلیل جنسیتشان، از حق آموزش عالی محروم ماندهاند. دخترانی با استعداد و با انگیزه و با رویا های زیاد که پشت درهای بستهی دانشگاهها جا ماندند.
این محرومیت، فقط حذف آموزش نیست؛ حذف آینده است. حذف استقلال، رشد فکری، و مشارکت اجتماعی زنانی است که میتوانستند داکتر، استاد، نویسنده و پژوهشگر باشند.
و با این همه، سکوت ادامه دارد. سکوتی که سنگینتر از هر محدودیتی بر شانههای ما افتاده است.
این نوشته، فریاد نیست؛ سند است. سندی برای تاریخ. تا روزی که پرسیده شود چرا نسلی از دختران افغانستان از آموزش محروم شدند، این روایتها پاسخ باشند.
